تبلیغات
کردستان من - معرفت شناسی (قسمت 2)
کردستان من
هیچ چیزی برای همیشه نیست...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

معرفت شناسی (قسمت 2)

در فلسفه اسلامی

 

در فلسفه اسلامی نخستین بار در قرن یازدهم هجری و توسط ملاصدرا مسائل شناخت‌شناسانه طرح می‌گردد و در دوره معاصر توسط محمدحسین طباطبایی تبدیل به یک حوزه مستقل فلسفی می‌گردد. محمدحسین طباطبایی در مقالات دوم تا ششم کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» مباحث معرفت‌شناسانه بدیعی در فلسفه اسلامی طرح کرد. این مقالات عبارت‌اند از:

 

(بقیه در ادامه مطلب)

  • مقاله دوم: فلسفه و سفسطه
  • مقاله سوم: علم و ادراک
  • مقاله چهارم: علم و معلوم (ارزش معلومات)
  • مقاله پنجم: پیدایش کثرت در علم
  • مقاله ششم: ادراکات اعتباری

مسائل اصلی معرفت‌شناسی

امکان معرفت

یکی از مسائل اساسی معرفت‌شناسی که در ارتباط با مسئله شکاکیت و نظریه‌های ادراک مطرح می‌شود، این است که آیا اصولاً معرفت-به معنای حقیقی آن- ممکن است و اگر ممکن است آیا حد و حدودی دارد یا خیر؟

استدلال‌های شکاکانه در ابتدا واقع‌گرایی مبتنی بر عرف عام (Commonsense realism) را هدف می‌گیرند. از نظریات پیچیده‌تر درباره ادراک می‌توان به واقع‌گرایی تصویری (: Representative realismایده‌آلیسم، پدیده‌باوری (Phenomenalism) و واقع‌گرایی علٌی (Casual realism) اشاره کرد.

از جمله افراطی‌ترین ادعاهای شکاکانه می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

  • آیا ممکن است همیشه در حال خواب دیدن باشم؟
  • آیا ممکن است صرفاً تصور کنم که وجود دارم؟

دکارت با طرح برهان کوگیتو استدلال کرد که حتی اگر همه تجربیات من آفریده کسی باشد که به عمد مرا فریب می‌دهد، خود این واقعیت که من فریب می‌خورم وجود مرا اثبات می‌کند. در تقریری دیگر او استدلال کرد که حتی اگر در همه چیز شک کنم، از آنجا که شک کردن نوعی اندیشیدن است، پس من به واقع می‌اندیشم و بنابراین وجود دارم. صورت لاتین نتیجه‌گیری دکارت این بود: Cogito ergo sum (می اندیشم، پس هستم.) البته فلاسفه بعد از دکارت به برهان او انتقادات بسیاری وارد کردند.

جان لاک برای پاسخگویی به انتقاداتی که به واقع‌گرایی مبتنی بر عرف عام قابل ایراد بود، مفهوم کیفیات اولیه و ثانویه را در قالب واقع‌گرایی تصویری مطرح کرد، اما خود در برابر انتقادات بعدی تاب نیاورد.

ایده آلیسم نظریه‌ای است که از برخی اشکالاتی که به واقع‌گرایی تصویری وارد است، تبری می‌جوید؛ اما خود به شکاکیتی بزرگتر منجر می‌شود. ایده‌آلیسم را در افراطی‌ترین و موجزترین صورت آن جرج برکلی مطرح کرد: Esse est percipi (وجود داشتن، ادراک شدن است. )

نظریات واقع‌گرایی علٌی و واقع‌گرایی انتقادی، نظریاتی هستند که نسبت به نظریات رقیب از برتری‌های بسیاری برخوردار بوده و امروزه حائز مقبولیت بالایی در معرفت‌شناسی و فلسفه علم می‌باشند.

چیستی معرفت:توصیف JTB و مسئله گتیه

تا سال ۱۹۶۳، توصیف متداول از معرفت، توصیف JTB بود که می‌گوید معرفت، باور صادق موجه (Justified True Belief) است. طبق این توصیف، شخص S به P معرفت دارد، اگر و تنها اگر:

1.     P درست باشد.

2.     S باور داشته باشد که P، و

3.     باور S به P موجه باشد.

طبق این توصیف، شما می‌دانید که بیرون باران می‌بارد، اگر و تنها اگر واقعاً بیرون باران ببارد، و شما باور داشته باشید که بیرون باران می‌بارد، و در این باور خود موجه باشید.

در سال ۱۹۶۳ ادموند گتیه در مقاله‌ای بسیار مهم با عنوان «آیا باور صادق موجه، معرفت است؟» این توصیف را به چالش کشید و مثال‌های نقضی برای این توصیف بیان کرد. به‌تدریج بیشتر معرفت‌شناسان پذیرفتند که مثال‌های گتیه مثال‌های نقض معتبری برای نظریهٔ JTB هستند؛ و بنابراین توصیف JTB از معرفت را کنار گذاشتند و در ارائه توصیف‌های بهتر مصمم شدند؛ که با مثال‌های نقض پیچیده‌تری روبه‌رو گشتند.

چیستی توجیه: بایسته‌شناسی و غیر بایسته‌شناسی

یکی از مسائلی که در ارتباط با توصیف از معرفت بیان می‌شود، بررسی ملاک و معیاری است که یک باور را موجه (: Justified) می‌کند. در باب توجیه دو تعریف مطرح گردید:

1.     نظریه بایسته‌شناسانه (Deontological) که می‌گوید S در باور داشتن به P موجه‌است اگر و تنها اگر S مجبور نباشد تا از باور داشتن P اجتناب یا خودداری کند. این نظریه که گاهی به نظریه وظیفه‌گروی توجیه هم شهرت دارد می‌گوید تا آنجا این موضوع به توجیه مربوط می‌شود که مبتنی بر باور شاهد باشد و از سوی دیگر ما باید هنجارهای معرفتی را در نظر داشته باشیم.

2.     نظریه غیر بایسته‌شناسانه (NonDeontological) بر خلاف نظریه پیشین می‌گوید S در باور داشتن P موجه‌است اگر و تنها اگر این باور مبتنی بر احتمال عینی باشد. در این صورت ما درباره چیزی که می‌دانیم و احتمال عینی است گفتگو می‌کنیم و همچنین باید مشخص کنیم که چه چیزی را باور داریم و آن حالتی که رسیده‌ایم چیست؟

برای نمونه همین دیدگاه در معرفت شناسی می‌گوید S در باور داشتن P موجه‌است اگر و تنها اگر S معتقد باشد به P در حالیکه این چنین نیست که S مجبور باشد تا خودداری کند از باور داشتن به P. به طور نمونه سهراب، سیاوش و توران سه نفری هستند که با هم تعامل دارند: فرض کنید سهراب از توران پرسشی درباره سیاوش می‌پرسد ولی توران در پاسخ‌اش دروغی می‌گوید و این دروغ برای سیاوش موجه‌است چون دلیلی نمی‌بیند که توران دروغ نگوید چون آن سوال هیچ ربطی به سهراب نداشته‌است.

ویلیام آلستون یکی از معرفت‌شناسان معاصر تعریف دیگری از توجیه را مطرح می‌کند که تعریفی غیر بایسته‌شناسانه‌است. برپایه دیدگاه آلستون S در باور داشتن P موجه‌است اگر و تنها اگر در باور P از الزامات معرفتی منحرف نشده باشد. یعنی S نتواند از آن الزمات معرفتی شانه خالی کند. در این جا این پرسش به میان می‌آید که این الزامات معرفتی چه چیزهائی هستند؟ به دو صورت به این پرسش می‌توان پاسخ داد، نخست اینکه این الزامات معرفتی توسط هنجارهای جامعه تعریف می‌شود. در این صورت این الزمات معرفتی به اراده آزاد در معرفت‌شناسی آسیب می‌رساند و دوم اینکه باورها توسط شواهد و قرائن موجه می‌شوند. در آن صورت باید به این پرسش پاسخ دهیم که این شواهد باید از چه تشکیل شود تا ب‌تواند به عنوان الزام معرفتی شناخته شود؟ که در اینجا دوباره با همان دشواری روبه‌رو هستیم.

به دیدگاه بایسته‌شناسی توجیه چند نقد وارد است. یکی از این نقدها این است که در حالی که باور و معرفت تحت کنترل ما نیست این دیدگاه فعل باور داشتن را یک عمل یا فعلی تلقی می‌کند که گویی تحت کنترل ماست و در نتیجه معرفت را امری قابل کنترل می‌داند؛ در حالی که علی‌الاصول چنین نیست.

عده دیگری از معرفت‌شناسان به این موضوع پرداختند که با افزودن شرط چهارم این نمونه‌های نقض را بیرون از دایره معرفت جای دهند.

درونی‌گرایی و برونی‌گرایی

یکی از مهم‌ترین مسائل معرفت‌شناسی این است که آیا عوامل توجیه، اموری درونی هستند یا اموری بیرونی؟ در واقع اگر باور P موجه می‌باشد، عامل توجیه آن چیست و این عامل توجیه از کجا ریشه می‌گیرد: از درون یا بیرون ذهن ما؟

درونی‌گرایی در حوزهٔ معرفت، دیدگاهی است که معمولاً می‌گوید که همه، یا بیشتر عواملی که باعث معرفت‌بخشی باورهای درست می‌شود، عوامل درونی هستند. از سوی دیگر، معرفت‌شناس بیرونی‌گرا می‌گوید که مسائل معرفت و/یا توجیه منحصراً یا عمدتاً بستگی به عواملی نظیر این دارند که باور چگونه شکل گرفته‌است، یا سازوکاری که موجب ایجاد باور در شخص شده‌است چقدر قابل اعتماد بوده است؛ مسائلی که از دیدگاه شخص باورنده درونی نیستند. مثلاً می‌توان دو شخص را تصور کرد که زندگی ذهنی آن‌ها یکسان است، یعنی دنیا از نظر هردوی‌شان یکسان به نظر می‌رسد، ولی باورهایشان نسبت به مسائل مورد بحث با هم تفاوت دارد. کسی که از دیدگاه درونی‌گرایانه دربارهٔ توجیه پیروی می‌کند باید بگوید که باور این دو شخص وضعیت «توجیه» یکسانی دارد (هر دو توجیه‌شده، یا هر دو توجیه‌نشده هستند، آن هم به یک اندازه) و کسی که از دیدگاه درونی‌گرایانه دربارهٔ معرفت پیروی می‌کند باید بگوید اگر باورهای این دو «همزاد» هر دو درست باشند، معرفت‌بخشی آن‌ها نباید فرقی با هم داشته باشد.

ساختار معرفت: مبناگرایی و انسجام‌گرایی

 

بسیاری از باورهای ما توجیه خود را از راه استنتاج از باورهای دیگر می‌گیرند، خود این باورهای بنیادین‌تر نیز ممکن است با استنتاج از باورهای دیگر توجیه شوند؛ اما به نظر می‌رسد این سیر باید در جایی متوقف شود تا گرفتار تسلسل باطل نشویم وگرنه معرفت یا شناخت امکان‌پذیر نخواهد بود.

به عبارت دیگر حداقل گاهی، یک باور A به خاطر وابستگی به یک باور دیگر B معرفت‌بخش (یا موجه) است و باور B شواهد A را تشکیل می‌دهد. ولی به نظر می‌رسد که این فقط وقتی درست است که باور B خودش معرفت‌بخش یا موجه باشد. ولی چگونه باور B موجه است؟

احتمالاً باور B به یک باور دیگر شخص، C، وابسته‌است. ولی باز هم به نظر می‌رسد این فقط وقتی درست باشد که C خودش موجه یا معرفت‌بخش باشد. کجا و چگونه این فرایند وابستگی باورها به باورهای دیگر به پایان می‌رسد؟

اینکه این روند تا کجا و به چه صورتی می‌تواند ادامه داشته باشد ساختار توجیه معرفتی را شکل می‌دهد. پُرآوازه‌ترین دیدگاه‌ها درباره ساختار توجیه معرفتی عبارتند از:مبناگرایی، انسجام‌گرایی و عمل‌گرایی.

مبناگرایان برای دچارنشدن به این شک می‌گویند که لازم نیست همهٔ باورهایمان برای موجه‌بودن به باورهای دیگرمان وابسته باشند. مبناگرایان می‌گویند برخی از باورهای ما باور پایه هستند: موجه‌بودن (یا معرفت‌بخشی) این باورها مستقل از این است که به باور دیگری وابسته باشند. این باورهای پایه مبنایی می‌شوند که همهٔ باورهای موجه دیگرمان از آن ساخته می‌شوند: همهٔ باورهای موجه ما که پایه نیستند، مستقیم یا غیرمستقیم وابسته به مبنای باورهای پایه هستند. مبناگرایی صرفاً تأییدی است بر این ساختار اولیه. روایت‌های مختلف مبناگرایی در این با هم فرق دارند که کدام باورهای ما می‌توانند باور پایه باشند (یعنی می‌توانند بدون وابستگی به بقیهٔ باورهایمان موجه باشند) و چطور یک باور می‌تواند به‌خوبی به باور دیگری وابسته باشد.

انسجام‌گرایان می‌گویند که فقط روابط شواهدگونه بین باورها می‌توانند هرکدام از باورهایمان را موجه کنند و بنابراین وجود باورهای پایهٔ مبناگرایان را نمی‌پذیرند. انسجام‌گرایان در عوض برای حل مسئلهٔ تسلسل دلایل وجود «دور» را در توجیه می‌پذیرند: گاهی A به خاطر وابستگی به B موجه‌است، حال‌آن‌که B خودش (احتمالاً غیرمستقیم و از یک راه طولانی از وابستگی‌ها) به A وابسته‌است. چیزی که موجب موجه‌بودن باورهایمان می‌شود، از دیدگاه انسجام‌گرایان این است که باورهایمان چقدر با یکدیگر انسجام دارند، نه این‌که چطور به مبنایی از باورهای پایه بستگی داشته باشند. انسجام‌گرایی هم فقط تأییدی بر این شکل اولیه از ساختار باورهای موجه ماست، و این شکل اولیه به روش‌های موفق بی‌شماری به کار گرفته می‌شود.

درباره وبلاگ

sardasht1@yahoo.com
مدیر وبلاگ : زانیار

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

----------

برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

---------- Online User ----------------------------------------------------------------